خرید بک لینک
چقدر تدریس را دوست دارم. کاری که در گذشته فکر میکردم از آن متنفرم و حوصله ام را سر می برد، این روزها تقریباً تنها کاریست که مرا به خلسه ای لذت بخش می برد.ساعت هایی که میان دانش آموزانِ پر شور و نشاطم هستم گویی که زمان برایم متوقف شده است. از هر چیز و هر کسی دیگر فارغم؛ فقط من هستم و همان نوجوانانِ پاک و سرشار از لطف و مهربانی و نشاط و شیطنتم...چقدر از صمیم و از اعماق قلبم دوستشان دارم و همزمان چقدر مطمئن هستم که آنها هیچ گاه عمقِ تاثیر گذاری شان را بر روح و روانم درک نخواهند کرد.دیدنِ تک تک شان مرا به کشف دنیایی جدید و ناشناخته می کشاند. هر کدام شان چه از لحاظ ظاهر و چه از نظر باطن و دنیای درونی، خاص و منحصر به فردند.گاه آرزو میکنم که ایکاش کنار این کتاب های از پیش تعیین شده ی درسی که باید به آنها بیاموزم، میتوانستم خودشان را با صدای بلند برای خودم و بقیه بخوانم، لذت ببرم و بهتر درک شان کنم تا بتوانم گاه کمک حال شان باشم برای زیستنی بهتر!

برچسب: نویسنده: نرگس فراهانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 4:08

شاید این نوشته را رمزدارش کنم تا بتوانم هر چه در این ذهن آشفته دارم بی پروا به شکل واژه های پارسی در بیاورم. مینویسم تا آخرش ببینم به کجا می رسد و آیا نیاز به رمز می شود یا نه!من اهل ادبی نوشتن نیستم و همین حالا هم با زحمت بسیار دارم این طور ادیبانه می نویسم و علتش را خوب می دانم. من در محیط فرهیخته ای به دنیا نیامده و رشد نیافتم. نه اینکه آدم های اطرافم بی ادب و نامحترم باشند نه! بلکه برعکس بسیار هم انسان های به معنای واقعی انسانی بودند، اما خب از گذشته های دور در خانه، خانواده و حتی در خاندان نزدیک و دورمان هم فرهیخته سخن گویی و ادیبانه نویسی هیچ ارزش و جایگاهی که نداشته هیچ، بلکه با دیده ی تحقیر به آن نگریسته می شد! ادبیات و شعر که گهگاه رسماً مورد تمسخر قرار گرفته و تلف نمودن وقت و خزعبلات بی معنا خوانده می شد.در دنیایی که من در آن بزرگ شدم، هر که خموش تر بود با ابهت تر محسوب گشته و از اینرو نیمی از اقوام همیشه خود را نزدیک به مرز خموشی دائم نگاه می داشتند و اگر هم چند واژه از دهان های مبارک به فضای بیرون می راندند آن جملات به شکل ادبیاتی کوچه و بازاری برای مردان و ادبیاتی خاله زنکی برای خانم ها ادا میشد. به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر که بیانشان از حوصله خارج است، توانایی کلامی ما رشد چندانی نیافت.علیرغم هوش نسبتاً خوبی که داشتم و بدون تلاش تقریباً همیشه شاگرد اول میشدم - آن هم در آن سالهای تحصیلی بی ارفاق که تفاوت بین شاگرد اول و دوم گاهی فقط یک یا دو صدم در معدل بود - توانایی کلامی ام به علت محدودیت دایره ی واژگانی چندان قوی نبود.

برچسب: نویسنده: نرگس فراهانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 4:08

مهارت کلامی پایین آسیبهای زیادی در زندگی به من زد. همیشه کلی حرف در ذهن داشتم اما در همان لحظه واژه ی مناسب و جمله بندی قشنگ پیدا نمی کردم. به همین خاطر ترجیح می دادم ساکت باشم و بیشتر نگاه کنم. حتی زیاد گوش هم نمی دادم چون توانایی ام در پردازش شنیداری و درک حرفهای دیگران نیز چندان قوی نبود.بیشتر نگاه می کردم و میخواندم، گاهی هم حرفهای تلنبار شده ی درونم را می نوشتم. با نوشتن راحتتر بودم چون هنگام نوشتن، همیشه فرصت کافی برای تولید جمله ی متناسب با مفهموم ذهنی وجود دارد.یکی از آسیب هایی که از این تواناییِ گفتاریِ ضعیف متحمل شدم عدم توانایی در گفتنِ « نه» بود. بابت این «نه نگفتن» آنقدر به همه چیز و همه کس بله گفتم که چشم باز کردم و دیدم دیگر خودم را و فردیتم را گم کرده ام و باید آنقدر دنبال خودم بگردم تا دوباره پیدایش کنم.

برچسب: نویسنده: نرگس فراهانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 4:08

صفحه بندی