چقدر تدریس را دوست دارم. کاری که در گذشته فکر میکردم از آن متنفرم و حوصله ام را سر می برد، این روزها تقریباً تنها کاریست که مرا به خلسه ای لذت بخش می برد.ساعت هایی که میان دانش آموزانِ پر شور و نشاطم هستم گویی که زمان برایم متوقف شده است. از هر چیز و هر کسی دیگر فارغم؛ فقط من هستم و همان نوجوانانِ پاک و سرشار از لطف و مهربانی و نشاط و شیطنتم...چقدر از صمیم و از اعماق قلبم دوستشان دارم و همزمان چقدر مطمئن هستم که آنها هیچ گاه عمقِ تاثیر گذاری شان را بر روح و روانم درک نخواهند کرد.دیدنِ تک تک شان مرا به کشف دنیایی جدید و ناشناخته می کشاند. هر کدام شان چه از لحاظ ظاهر و چه از نظر باطن و دنیای درونی، خاص و منحصر به فردند.گاه آرزو میکنم که ایکاش کنار این کتاب های از پیش تعیین شده ی درسی که باید به آنها بیاموزم، میتوانستم خودشان را با صدای بلند برای خودم و بقیه بخوانم، لذت ببرم و بهتر درک شان کنم تا بتوانم گاه کمک حال شان باشم برای زیستنی بهتر!
برچسب:
نویسنده: نرگس فراهانی
تاريخ: پنجشنبه
16 آذر
1402 ساعت: 4:08